اندر حکایت «اَنگ» و «اُوود»!؟
اندر حکایت «اَنگ» و «اُوود»!؟
هرچه اصرار کردم قبول نکرد که نکرد، یک شب به زور مهمانش کردم، ناچار شدم موترسایکل بچه کاکایم را امانت بگیرم. از بازار تیل انداخیتم و راه افتادیم، اصرار داشت که حتماً برایش گوشی و فشار سنج هم بگیریم! نزدیک بود از تعجب شاخ در بیاورم! پس از یک شکم سیر خنده گفتم: بچیش تو کَی داکتر شدهِ که مه خبر ندروم؟» در جواب گفت:«پشت قصه نگرد داستانش مفصله در مسیر راه برایت خاد گفتم!». مادر پیرش یک گوسفند نذر کرده بود و فردایش مراسم جشن فراغتش را با ختم قرآن میگرفتند! به هر جان کندنی بود راه چهار ساعته را، پنج ساعت پیمودیم. سر کوتل که رسیدیم دو قُول سرسبز نمایان شد، دو پاره بهشت واقعی در دل کوه؛ کوشه بالا و کوشه پایین! به خانه که رسیدیم، آغیل والا به استقبال حاضر بودند، یک جم و جوشی عجیب و غریب، همگی خوش و خندان با صداقت کامل روستائی، انگار که ما سالهاست همدیگر را میشناسیم! .