زادگاهم مهد و عشقم ریشه ام """ تا ابد باقیست در اندیشه ام
 

پیامک بازی! طنزک

پیامک بازی!

از روزیکه غما را، پشت کده تو*** خندیدو ره بیخی، پورموشت کده تو!؟

دوست عزیزی شبی با شوخی، پیامکی ارسال داشت، بنده نیز وادار شدم که پاسخهای روانه کنم. این پیامک بازی که دوام یافت، گمان بردم که چیزی جالب، طنزآمیز و مسخندی آوری از آب درآمده! برآن شدم که آنها را با ناخنک بازی بر کلیدهای کیبورد، روی صفحه جادویی وورد، جاویدانه کنم! سپس اندیشیدم که در میان آن همه درد نامه ها و رنج نگاره های وب ها و سایت ها، چرا برای تغیر ذایقه وبگردان عزیز، این «شکرخند» را مسافر دیار مجازی نکنم؟

اینک خوشحالم که توفیق یار شد، تا با نشر آنها؛ شاید «گلخندی» بر لبان گل وش تان بشکفد! یا «شیره ای تبسم» از غنچه ای لب ها تان تراوش کند! یا «شهد مُسخندی» از کندوی دهان تان بچکد! وگرنه به همین نیز راضیم که «گرد پوزخند» بر لبان سرخرنگ تان بپاشد!؟ همین!؟

ادامه نوشته

سرسفید! داستانک- پایانی

سر سفید!

( قسمت پایانی)

پیشکش ناقابل به

مردم غیور، شجاع و زحمتکش هزارستان؛ سرزمین برف، برفباد و برفکوچ، ملک یخ و یخبندان، سرزمین سوز و سرما، دیار صخره و سنگ، سرزمین کوه های سر بفلک، دیار مردم ستمدیده، و بردبار! وادی ایمان، تعهد، اراده و مقاومت و... !.

ادامه نوشته

سرسفید!(2) داستانک

سرسفید

(قسمت دوم)

پیشکش ناقابل به : مردم غیور، شجاع و زحمتکش هزارستان؛ سرزمین برف، برفباد و برفکوچ، ملک یخ و یخبندان، سرزمین سوز و سرما، دیار صخره و سنگ، سرزمین کوه های سر بفلک، دیار مردم ستمدیده، و بردبار! وادی ایمان، تعهد، اراده و مقاومت و... !

اشاره: سالها پیش در یکی از روزهای سرد زمستان عالم غربت، یاد یار و دیار، مسافر روزگار کودکی ام کرد. ناخواسته دستم به کار افتاد و داستانی ناگفته از ناگفته حکایت های آن سرزمین سرد و سخت و پرسوز و سرما، قلمی گردید. اینک دل بدریا زده برای تغیر ذایقه دوستان دنیای مجازی، به نشر سپرده شد. تا خوانندگان درد نوشته های بی درمان، کوتاه زمانی فارغ از گرفتاری های رنگارنگ جهان بی رحم...

ادامه نوشته

سرسفید! داستانک

سرسفید!

(قسمت یکم)

پیشکش ناقابل به: مردم غیور، شجاع و زحمتکش هزارستان؛ سرزمین برف، برفباد و برفکوچ، ملک یخ و یخبندان، سرزمین سوز و سرما، دیار صخره و سنگ، سرزمین کوه های سر بفلک، دیار مردم ستمدیده، و بردبار! وادی ایمان، تعهد، اراده و مقاومت و... !

اشاره: سالها پیش در یکی از روزهای سرد زمستان عالم غربت، یاد یار و دیار، مسافر روزگار کودکی ام کرد. ناخواسته دستم به کار افتاد و داستانی از ناگفته حکایت های آن سرزمین سرد و سخت و پرسوز و سرما، قلمی گردید. اینک دل بدریا زده برای تغیر ذایقه دوستان دنیای مجازی، به نشر سپرده شد. تا خوانندگان درد نوشته های بی درمان، کوتاه زمانی فارغ از گرفتاری های رنگارنگ جهان بی رحم غربت، در عالم خیال همسفر رویا های کودکی خویش باشند و... آنهم در زمستان سرد و پر سرمای دیگر !

ادامه نوشته

اندر حکایت «اَنگ» و «اُوود»!؟

اندر حکایت «اَنگ» و «اُوود»!؟

هرچه اصرار کردم قبول نکرد که نکرد، یک شب به زور مهمانش کردم، ناچار شدم موترسایکل بچه کاکایم را امانت بگیرم. از بازار تیل انداخیتم و راه افتادیم، اصرار داشت که حتماً برایش گوشی و فشار سنج هم بگیریم! نزدیک بود از تعجب شاخ در بیاورم! پس از یک شکم سیر خنده گفتم: بچیش تو کَی داکتر شدهِ که مه خبر ندروم؟» در جواب گفت:«پشت قصه نگرد داستانش مفصله در مسیر راه برایت خاد گفتم!». مادر پیرش یک گوسفند نذر کرده بود و فردایش مراسم جشن فراغتش را با ختم قرآن میگرفتند! به هر جان کندنی بود راه چهار ساعته را، پنج ساعت پیمودیم. سر کوتل که رسیدیم دو قُول سرسبز نمایان شد، دو پاره بهشت واقعی در دل کوه؛ کوشه بالا و کوشه پایین! به خانه که رسیدیم، آغیل والا به استقبال حاضر بودند، یک جم و جوشی عجیب و غریب، همگی خوش و خندان با صداقت کامل روستائی، انگار که ما سالهاست همدیگر را میشناسیم! .

ادامه نوشته

تیغ ابوالفضل!؟

بنام خدا

تیغ ابوالفضل!؟

(قسمت نخست)

در گرگ و میش هوا که کوه و دمن چادر سیاه شب را بسر می کشید و هوای کوهستان داشت سرد و سردتر می شد، اساق علی با کلاه پوستی، کُت و نِیکری[1]از جنس «بّرَک[2]»، چکمه های چرمین و با تن مانده و پاهای خسته با زحمت خودش را از کمرکش کوه بالا می کشید. بغل جوالی[3] با چند قرص «نان روغنی»، پَتَک[4] آب، کوک(کبک) تازه شکار کرده و تفنگ یازده تیر از نوع «نول بور[5]»، تمام داشته هایش، که با خود حمل می کرد. اساق این دراز تفنگ را در یک مسابقه مرگ و زندگی بدست آورده بود، تفنگی که قنداق آن تا زانویش می رسید، گویا برای قد نسبتاً کوتاهش کمی درازتر می نمود! با این وجود، هم برایش افتخارآمیز بود و هم دوست داشتنی و حاضر نبود که لحظه ای آنرا از خود دور کند!

ادامه نوشته

در پی نان!؟

بنام خدا

اشاره: ما غربت نشینان، به فاصله سه روز شاهد دو حادثه تأسفبار بودیم، که در اولی سوگمندانه تعداد 12 نفر از کارجویان مهاجر هموطن، سوار بر یک موتر پژو، در مسیر کرمان به تهران با یک موتر لاری برخورد نموده و تمامی سرنشینان با وضع اسفناکی کشته شدند، کشته که چه عرض کنم به گوشت قیمه تبدیل شدند!؟. گرچه حادثه بعدی خوشبختانه تلفات جانی نداشت؛ اما، بیشتر از آن جهت تأسفبار بود که تعداد 17 نفر از هموطنان بدبخت و بیچاره ای ما به صورت غیر قابل باور و غیر انسانی، بدتر از اشیأ بی جان، در یک موتر سمند که حداکثر برای 5 نفر ساخته شده، جا داده شده بودند!؟.

تکرار تصاویر خفتباری مثل این، در اوضاع بی سامان و جنگی گذشته، خیلی پرسش برانگیز و شرم آمیز نبود؛ اما، در حال حاضر با وجود حکومت ده ساله ی رژیم به اصطلاح قانونی و دموکراسی! بیش از پیش خفتبار بوده و باید از سردمداران کشور پرسید که تکرار این حوادث خونین، شرم آور و تأسفبار تا کی!؟.

ادامه نوشته

داستانک-حکایتی ناگفته از سرزمین صخره و سنگ!؟

بنام خدا

حکایتی ناگفته از سرزمین صخره و سنگ!؟

پیشکش ناقابل به :

مردم غیور، شجاع و زحمتکش هزارستان؛ سرزمین برف و برفکوچ، سرزمین یخ و یخبندان، سرزمین سوز و سرما، دیار صخره و سنگ، سرزمین کوه های سر بفلک، دیار مردم ستمدیده، محروم و بردبار! وادی ایمان، تعهد، اراده و مقاومت؛ و به یاد شهید میثم غزنوی و همراهانش که برای همیش اسیر برف سفید و سرد شدند!.

برفکوچ!

حاجی قدرت بزرگ ده هرچه اصرار کرد به خرجش نرفت که نرفت، برفباری چند روزه مهمان اجباری اش کرده بود،

ادامه نوشته
 
  BLOGFA.COM